سيد محمد باقر برقعى
425
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرفتار دو زلف تابدارش * دل غمديدهى ناقابل ماست براى ديدن رخسار ماهش * وجود ما يگانه حايل ماست كه يا رد سر ز فرمانش بپيچد * كه يا مهرش عجين آب و گل ماست بلى گفتيم ز اوّل كاو در آخر * خرد ما را اگرچه قابل ماست اگر بيگانه نشناسيم ، غم نيست * ولى آن آشنا در منزل ماست به توفان داد دل « روحانى » آخر * كه آن درياى بىچون ساحل ماست شرف آدميت گفتم ار انسان بيابم دست و دامانش بگيرم * با تو خويشم وا رهاند يا كه در پايش بميرم بوسه بر پايش زنم تا دستم از شفقت بگيرد * گريه از شوقش كنم تا بشكفد چشم ضريرم گيرم اندر بر چو جانش سر نهم بر آستانش * مست گردم از بيانش بر فلك بندد سريرم نه بهجز عشق وصالش در دلم باشد اميدى * نه بهجز نعت خصالش هست فكرى در ضميرم روز و شب دارم خيالش وز خدا خواهم وصالش * تا كى از نور جمالش زندگى سازد بصيرم تا مراد خود بيابم بر مرادش مىشتابم * از درش سر بر نتابم گرچه پندارد حقيرم بر سر كويش نشينم خلوت دل برگزينم * ور كشد همّت بگيرم ور كُشد منّت پذيرم حبّذا وقتى كه گيرد از سر شفقت سراغم * مرحبا روزى كه خواهد ديده بردوزد به تيرم